Back to Home
 

متن اين رمان کوتاه گلشيري در برخي از سايتهاي ادبي به صورت تصوير (پي.دي.اف) وجود دارد. چندي ‏پيش دوستي داوطلبانه آن را تايپ کرد و براي سايت بنياد فرستاد. همين مشوقي شد تا اين اثر ‏ناياب گلشيري را به قابل اطمينان‌ترين شکل ممکن تصحيح و اينجا منتشر کنيم.‏

بنياد علاوه بر تصحيح غلطهاي چاپي در نسخهء منتشرشده در سال 1358 (اولين و آخرين چاپ اين رمان)، ‏از جمله به‌هم‌ريختگي کامل دو صفحه که در غلطنامهء ناشر هم ذکر شده بود، اصلاحات خود گلشيري را ‏روي کتاب که به منظور اعمال در چاپهاي بعدي انجام گرفته بود در متن زير وارد کرده است. برخي از اين ‏اصلاحات به صورت تغيير کلمات بوده و برخي هم اصلاح شيوهء نگارش. عدم يکدستي رسم‌الخط هم شايد ‏از همين‌جا باشد. به هرحال سعي کرديم پيوسته‌نويسي و جدانويسي‌هاي خود او را در اين متن حفظ ‏کنيم. تطبيقي هم با نسخه‌هاي متعدد دستنوشته صورت گرفت، مبادا که غلطهاي چاپي در چاپ اول از ‏چشم گلشيري پنهان مانده باشد. اين نسخه‌ها در صفحاتي به چهار روايت مي‌رسند، و در مواردي دو ‏روايت. ‏

گلشيري بارها بر زبان آورده بود که قصد دارد اين رمان را با حذف عنوان معصوم پنجم و با عنوان حديث ‏مرده بر دار کردن... و بدون نام خود، يعني به روايت بوالمجد، به صورت نسخه‌اي خوشنويسي شده در ‏شمارگاني محدود منتشر کند. شايد در آن نسخه خيلي از واژه‌هاي جدانوشتهء متن زير به صورت پيوسته ‏مي‌آمد. ‏

ديگر اينکه در سفري به امريکا در سال 1990 ميلادي، در جلساتي براي عده‌اي از اهل ادبيات تمامي ‏معصوم پنجم را خواند و توضيح داد. نوارهاي صوتي و تصويري اين جلسات به لطف خسرو دوامي، ‏داستان‌نويس مقيم امريکا که در اين جلسات حضور داشت، در اختيار ما قرار گرفته است که در فرصتي ‏مناسب متن آنها را در همين سايت منتشر خواهيم کرد.‏

سرانجام اينکه در ميان انبوه کاغذهاي گاه سرگردان و بي‌نظم در پروندهء اين رمان، چرکنويس يادداشتي ‏سردستي‌را يافتيم که احتمالا به قصد استفاده در مقدمهء چاپ بعدي نوشته شده بوده، اما به هرحال بهتر ‏است احتياط کنيم و آن را متن کامل و نهايي تلقي نکنيم.‏

 

يادداشت گلشيري
تحرير اول اين داستان را در 1355 نوشتم. چاپ آن همان سال‌ها امکان‌ناپذير بود و اين خود شايد توفيقي ‏بود، چرا که بخش برنشستن بر اسب در نسخهء اول خلاصه آمده بود. در تحريرهاي بعدي قسمت‌هايي بر ‏آن افزوده شد و نيز چيزهايي اينجا و آنجا، اما استخوان‌بندي همان بود که بود. در مورد نثر حرف بسيار است ‏که چه کرده‌ام يا چه مي‌خواسته‌ام بکنم. به هر صورت، به صوابديد ناشر قرار بود لغت‌نامه‌اي به آن افزوده ‏شود. اين را مي‌گذاريم براي چاپ بعدي، بدين اميد که يکي از اساتيد بر من منت گذارد و خودش بر آن ‏بنگارد همان‌گونه که بر کتب قديم، يا اگر حوصله‌اي پيدا شد چنين کاري خواهم کرد که البته به درازا خواهد ‏کشيد و ... [بسيار/ چهار؟] روايت بر آن افزوده خواهد شد از نسخه‌بدل‌ها و غيره. خلاصه اينکه فعلا همين ‏است که هست و گمان من اين است که به هر صورت نثر مي‌تواند راه‌گشا باشد تا ديگران يا به قول ‏بوالمجد کاتبان ديگر در اين راه چه کنند، ما که کار خود کرديم واين دفتر را همين‌جا مي‌بنديم و دنبال راه ‏ديگري مي‌رويم تا ديگران چه بگويند و چه‌ها کنند.‏


معصوم پنجم
يا
حديث مرده‌بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد

به روايت
خواجه‌ابوالمجد محمدبن علي‌بن ابوالقاسم وراق دبير

راقم حديث: هوشنگ گلشيري

برو به بخش: 2 . 1


راوي اين حکايت ابوالمجد وراق به وصف تصوير ابتدا کرده است، از پس نعت خدا و رسول و ائمه، آنگاه‌ که ‏گويد:‏

‏«هرچه‌ رفت بدين دور يا حادث خواهد شد به دور آنکه اين حديث بخواند همه سخن از اوست و از خير و ‏شر بدو نسبت بايد کرد.»‏

و اما وصف آن نقش به‌ايجاز آورده است، چه ‌مردمان دور او را اشارتي بسنده‌ مي‌بود، گو که از خم طره‌اي ‏مي‌گفت يا نمي‌گفت، اما راقم اين دور پوست‌بازکرده‌ و به‌شرح خواهد گفت، چه‌ سکهء سخن را هر دوري به ‏نامي ‌مي‌زنند مصلحت خلق را، که سخن بوالمجد يا بوالفضلي بدان طرز و تکلف و آن ايجاز و صناعت و ‏آن‌همه تلميحات و ملمعات هيچ عاقلي نخرد. و اين طرز که ما خواهيم نهاد به ضرورت احتمال ابناي زمانه ‏است، گو که راوي اين دور ما باشيم يا نه. و از پس ما راويان هر دور خود دانند که اين حديث چگونه بايست ‏گزارد و هر قصه‌ به چه‌ طرز بايست نوشت. پس ابتدا کنيم به وصف آن نقش و آنگاه ‌بر سر قصه‌ خواهيم ‏شد، و او بهترين است به جمال و جلال و نطق.‏

اما از صورت آن نقش تنها نيم‌رخي پديد بوده است، و تن نه ‌در امتداد صورت و گردن که گويي حضور جنازه‌‏اي يا طلوع ستاره‌اي خاطري مجموع را بياشوبد تا صاحب نقش به نيم‌چرخش سر آن ببيند که بدين نقش ‏اندر نيست، يا خود نبوده است تا صورتگري بنگارد يا نه. انگشت‌ها را درهم کرده بود، انگار دزدي باشد که:‏

‏«اينک من!»‏
از استخواني بودن و کشيدگي دست‌ها و انگشت‌هاي درهم‌پيچيده، يا نرمش منحني‌گونه‌اي که در ‏انگشت‌ها بود ــ اگر‌هالهء ‌گرد صورتش نبود، يا نوري که از منبعي نه‌ در بيرون که از درون پيشاني و گونه و ‏بيني نوک‌برگشته‌اش را روشن مي‌کرد ــ هر نگرنده‌اي از هر صنف يا قوم حتم مي‌کرد دزدي بيش نيست يا ‏عياري به شبروي آمده. نور از هر کجا که بود آنگونه بود که کس به صرافت ريشش نمي‌افتاد که از يک قبضه‌ ‏هم بيشتر بود، اما اگر نيک نظر مي‌کردي مي‌ديدي که مثل موي بلند سر يا خم ابرو يا طرهء خم‌شده ‌بر ‏پيشاني سايه‌ مي‌خورد، باز به گونه‌اي که نتوان گفت منبع نور کجاست؛ يا تو گويي منبع نور به زير سطح ‏پوست بود، زير تمامي‌ سطح پوست و يا در تار موها بود، در رگهء هر تار، تا بسته ‌به شفافيت يا کدورت ظرف ‏هر عضو يا رگهء هر تار سايه‌دار بزند يا روشن. عجيب‌تر از همه سياهي طرهء روي گوش بود که به‌ناگهان با آن ‏سياهي يک‌دست که از سيري به آبي مي‌زد از خلال نه ‌سايه‌ و نه‌ روشن گيسوان فروهشته‌ بر شانه‌ يا ‏ريخته‌ بر پشت بيرون مي‌زد و با همان انحنايي که در هر برگ هست مماس با لالهء گوش به موي ريش مي‌‏رسيد و سرانجام بر متن سرخ به‌نارنجي‌گرايندهء گونه ــ انگار بخواهد اشارتي غريب را برساند ــ نوکش ‏اندکي به محاذات ابرو خم مي‌شد. با اين‌همه اينها و حتي چرخشي که به گردن داده بود با همان ‏چشمي‌ که نمي‌شد گفت جنازه‌اي مي‌بيند يا ستاره‌اي، چنان ملازمه‌اي داشت که همهء رهگذران از هر ‏طبقه‌ يا هر صنف برمي‌گشتند و بيرون چارچوب قاب را نگاه ‌مي‌کردند و چون چيزي جز خرسنگ‌ها و احياناً ‏گلسنگي سر به‌در آورده‌ از شکافي نمي‌يافتند باز به سر وقت حالت نيم‌خماري چشم و چرخش گردن و ‏انحناي نوک آن طرهء سياه‌ مي‌رفتند و آنگاه ‌مطمئن‌تر از هر وقت تا بيابندش ــ گرچه بيرون چارچوب ــ راه‌ ‏مي‌افتادند تا در رگه‌هاي سنگ‌هاي حصار شهر يا چهرهء‌‌پاسداري نيزه‌به‌دست و ملبس به زره‌ و خود همان ‏انحناي آشنا ببينند يا نيم‌خماري چشمش، گر چه‌سنگ‌ها را ــ مي‌گفتند ــ پدران‌شان‌از کوهستان‌هاي آن ‏سوي بيابان آورده بودند، و پاسدار را ــ با آنکه بر نوک نيزه‌اش نور هر دم درخششي ديگرگونه داشت ــ ‏گويي از سنگ تراشيده بودند.‏
‏ ‏
بود، هر کس مي‌دانست که هست چرا که اگر بر سنگ‌هاي خام‌تراشيده‌ دست مي‌کشيد و يا بسته‌ به برز ‏و بالاش اين يا آن گلسنگ را مي‌بوسيد سرانجام سر بالا مي‌کرد و سرهاي بريده ‌و آويخته‌ و گاه ‌هنوز خون‌‏چکانِ کنگره‌ها را شماره ‌مي‌کرد، و بعد در ظاهر به قصد غنيمتي آبي سير آسمان را مي‌کاويد، و چون جلو ‏دروازه‌ مي‌رسيد در برابر نگهبان مجسمه‌مانند و پشت به ستون چشم در چشم مي‌ايستاد و به‌ناگهان به ‏نيم‌چرخش سر راهِ‌ آمده‌ مي‌نگريست تا بدان‌جا که ناروني کهن بر تمامي ‌عرض جاده‌ سايه‌ مي‌انداخت و ‏پنج سرو هميشه‌سبز را پنهان مي‌داشت؛ مجموعه‌اي از سايه ‌و سبزي که خبر از چشمه‌اي هر چند ‏کوچک مي‌داد. شايد هم هيبت بياباني که از پشت اين مجموعه‌ شروع مي‌شد طراوت را آن‌همه نادر مي‌‏کرد. اما نگاه‌ هيچ عابري بر اين‌همه نمي‌ماند؛ سنگ‌هاي کنار جاده‌ هم بود و گاه‌ بوته‌هاي خشک انبوه،‌ و ‏مرمري سفيد که گويي دمي ‌نشستن را دستي به‌عمد در انتهاي خم راه‌ نهاده بود.‏

بود و مي‌آمد، به‌ناگهان بر فراز خط تلاقي تپه‌ و آسمان آشکار مي‌شد، اما چون از فراز و نشيب‌ها مي‌‏گذشت ــ خسته‌ از راهي چنان دراز ــ با نشستن بر آن سکوي مرمرين طرح اندام آدمي‌ مي‌گرفت، نزديکي‌‏هاي صف سروها همان قبا داشت و بالاپوش که با گذشتن از سايهء دايره‌وار و خنک نارون انگشت‌ها در هم ‏مي‌کرد که: «اينک من!»‏

اما ابوالمجد از پس نقل رأي حاجب بزرگ و خواجه‌‌عميد که: «جاده ‌نه‌ چنان است که مي‌گويند؛ کوره‌راهي ‏چنان سنگلاخ را چندان ارج نيست تا چندين و چند دور از آن گويند، گو که متقدمان را در حرمت آن سخن‌ها ‏باشد و سفيهي عبدالمکارم‌ْ نام به کتاب طرق و شوارع صورتش نگاشته‌ باشد.» گويد:‏

‏«جمعي نيز بودند که به هر جاي دشت درختي بود و خنکاي سايه‌اي و يا سنگي و چشمه‌اي، راست ‏بدان‌جانب مي‌نگريستند؛ اما همه و حتي پاسداران دروازه‌ و ديده‌بانان برج‌ها اگر جاده‌ را مي‌ديدند يا درختي ‏يا سنگي را، سرانجام به همان خط تلاقي تپه‌ و آسمان مي‌نگريستند.»‏

آنگاه‌ حکايت کند که تصوير را بر ستون راست دروازهء ‌باب‌الشرق آويخته‌ بودند. از زنگار ميخ نيز گفته است و ‏گرهي چند بر نخ ابريشم.‏

راويان ديگر نيز چنين گفته‌اند، و نيز اينکه تصوير بر پوست آهو بوده است و قاب را از پس هر دوازده‌ سال با ‏چرم ساغري تازه‌اي مي‌پوشاندند. غريب‌تر از همه روايت صاحب تاريخ هرات است در باب نقشي بدين طرز ‏که گفتيم، اما بر سردر معبد گبرکان آن بلاد، و مضمون عبارت او آنکه بر نقش و زمينهء آن شکستگي‌هايي ‏هست و با آنکه هيچ شيشه‌اي ساتر آن نيست هرگز هيچ‌کس گرد يا لکه‌اي بر آن نديده است، با آنکه ‏جانب شرق هرات بادخيز است.‏

پس صاحب تاريخ از آن دروازهء چوبين جانب شرق گويد و آن گردباد که: «از آن روز باز که اين شهر نهاده‌اند ‏اين باد نيز بر آن موکل کرده‌اند همانگونه ‌پيچان که امروز، تو گويي نه ‌گردباد که هر روز به نيم‌روزان ديوي آن ‏بند که سليمان نبي بر پاي نره‌ديوان مي‌بست مي‌گسلد و بدين‌جانب مي‌آيد، پايي بر خاک و سري در ‏افلاک، از تپه ‌و ماهورها مي‌گذرد، بوتهء ‌خشک سست‌ريشه را از جا مي‌کند و توده‌هاي شن را مي‌چرخاند و ‏تنوره‌کشان از حصار شارستان مي‌گذرد و چون از ديگر سوي شهر به‌در مي‌شود بر هرچه‌ و هر چيز لايه‌اي ‏از غبار مي‌ماند جز بر سطح آن نقش.»‏

ابوالمجد نيز به تعريض همين گفته است و گويد که: «آن باد شرقي به هنگام اعتدال ربيعي و خريفي ‏مي‌وزد که آن را ريح عاصف گويند.» و نيز آورده است که: «بدين دو روز از پس آن باد قاب مي‌لرزد به چپ يا ‏راست، و آنگاه ‌به گونهء ‌آونگي تا ديري همچنان مي‌رود و مي‌آيد مگر آنکه دست لرزان زائري نگاهش دارد، يا ‏دو چشم زني وجيهه ‌از نيم‌خماري چشمي ‌گريان شود که هيچ‌کس نداند مردمکش را صورتگر نقش به چه ‏‏‌رنگ رقم زده است.»‏

صاحب تاريخ هرات به نقل از گبرکي چند روايت کرده است که از پس آن باد موبد موبدان بيايد و به چوبي ‏بلند آن نقش نگه دارد به جاي خويش، مبادا که اضطراب آن صورت خلق را فتنه ‌کند و آشوب برخيزد. پس ‏آورده است که از اينگونه عجايب بسيار هست و به فرض صحت آنچه‌ عوام يا خواص هر کيش گويند يا ‏ببينند صراط مستقيم محمدي فرو نبايست گذاشت که از پيري ثقه‌ شنيدم که در بلاد ترسايان خاجي ‏هست به بالاي مردي و بدين صفت که رفت؛ پس به هنگام تصليب يا عروج عيسي، عليه‌السلام، ترسايان ‏گرد آيند و، بَدَلِ يهوديه‌اي وجيهه، ‌بره‌اي سپيد قربان کنند و خون گلويش به جانب مشرق بپاشند و چون ‏خاج آرام گيرد روي يکديگر ببوسند که امسال نيز فديهء ما قبول افتاد، و آنگاه‌ دشنام‌گويان به قبرستان شوند ‏و بر هر گور کهنه‌ که هست پاي فرو کوبند و صاحب گور را به‌نام بخوانند و لعنت کنند.‏

راقم اين قصه‌ گويد در باب زائران و مجذوبان اين نقش که حديث آن بر ذمت ما نوشته‌اند در کتب روضات و ‏مقاتل‌الشهدا و نيز مزارات اَبدالِ حق روايات بسيار است از کارد بر خود زدن و مويه‌ کردن عامهء ‌خلق تا رسم ‏سماع غاليان به هنگام اضطراب نقش يا طلوع فجر. اما بوالمجد وراق را سخنْ ديگر است در اين باب، و ‏گرچه ‌بر روايت او اعتماد کلي نشايد چرا که به دستور امير رضي‌الدين يا اشارت خواجه‌‌عميد، صاحب ديوان ‏رسالت، اين حکايت تحرير کرده است، اما چون به انکار تقدس نقش سخن به درازا کشانده است به نقل ‏روايت او بسنده ‌کنيم که گفته‌اند:«الفضل ما شهدت بالاعداء.»‏

گويد: «اينکه جمعي گفته‌اند مردمان اين شهر آشکارا يا به‌سرّ نقش پرستند خطاست که هيچکس نداند ‏اين نقش از کيست و چه‌کس کشيده است و اگر عامهء مردم در غلباب وجد يا استيلاي هموم حرکتي ‏کرده‌اند از بوسه ‌بر خاک زدن و مويه‌ کردن به خلوت، بر نقش‌پرستي آنان حمل نشايد کرد که اين نقش ‏امروز مصلحت وقت را نشانه‌گاه ‌آمده است، کعبه و محراب است به مذهب ما و آتشکده‌ و آتش به مذهب ‏گبرکان و بت و بتخانه‌ به ‌مذهب هندوان، که هيچ عاقل ما را کعبه‌پرست نداند و گبرکان را آتش‌پرست نخواند ‏و هندوان را بت‌پرست نگويد.»‏

اما حقيقت حال از لوني ديگر است که اينجا نه ‌مقام حديث کعبه و بتخانه ‌کردن است که ابوالمجد کرده ‏است که به حکم «کل ممنوع متبوع» آنجا که موکلان گمارند و پاسداران، تا هر که به نقش ماند ــ نه‌به ‏سيرت که به صورت ــ‌ سرش بردارند، دير يا زود خاص و عام خلق اگر زبور داوود به دست دارند به يک‌سو ‏نهند و اگر زنّار بر ميانْ بگسلند و رسم رياضات دير فروگذارند تا آن نقش بتي کنند. و کيفيت حال که ما را از ‏روايت ابوالمجد و ديگران معلوم شده است بدان دور اينکه کجاوه‌نشينان و سواران و پيادگان را در ابتدا پرواي ‏تصوير نبود، گردآلود يا خسته ‌با بارهاشان از اقمشه‌ و عطريات و طرايف شهرها يا قرص جوين ناني به ‏پشتواره‌ چون به آستانهء دروازه‌ مي‌رسيدند تنها در انديشهء سايباني بودند تا دمي ‌بياسايند و يا از پس آنکه ‏به کفِ آبي دهان‌شويه ‌کردند و غبار از چشم و مژه‌ها و تارهاي ريش شستند با منکوحهء خويش يا کنيزکي ‏از بازار بردگان خريده ‌به حديث بنشينند. اما دريغ که چه ‌زائر يا درويش چون پاي راست بر آستانه‌ مي‌نهادند ‏گام ديگر به ‌جاي آنکه بر سبيل عادت به قدر ذراعي حتي بر ديگري پيشي گيرد در کنار گام نخستين فرود ‏مي‌آمد و آن را نيز از تکان باز مي‌داشت. چهار ستون بود و سرستون‌هايي به هيأت شير که طاق ايوان را بر ‏پشت داشتند. دروازه ‌از آهن بود و گل‌ميخ‌ها از مفرغ، و بر دو سوي دروازه‌ دو برج با کنگره‌هايي. سر بريدهء ‏آدمي‌ از پس ماهي آويختن کوچک مي‌شود، به‌گونهء گوي چوگان‌بازان. اگر سري را به تازگي آويخته ‌باشند ‏اسبان شيهه‌ مي‌کشند و سم بر زمين مي‌کوبند. جلو دهانهء ‌هر پلکان نگهباني بود نيزه‌به‌دست.‏

‏«با اين‌همه چيز ديگري هم هست، ديدم، مطمئنم.»‏

هر کس همين مي‌گفت يا مي‌انديشيد. و اين واقعه‌ هميشه به همينگونه بود،‏‎ ‎گويي قصه‌اي را کاتبان همهء ‏ادوار به اين طرز و شکل نوشته‌ باشند که اين راقم، يا کوتوال به خانهء برج نشسته‌ همين قصه‌ را که ما ‏مي‌نويسيم روزي چندين و چند بار از طوماري چرمين بخواند.‏

‏«چه بود؟ »‏

دهنه ‌را مي‌کشيدند، و اگر پياده‌اي بود کولبار از اين شانه ‌به آن شانه‌ مي‌انداخت. ‏

‏«چيزي بود.»‏

کوتوال به تأني از پلکان مارپيچ پائين مي‌آمد. کجاوه‌نشينان را مي‌ديد که به کمک برده‌اي يا مکاري کاروان ‏فرود مي‌آمدند تا با پيادگان همپا شوند، و آنگاه ‌هر يک به‌نوبت دو دست بر سينه‌ چليپاکرده ‌برهنه‌موي و ‏روي يا بي‌دستار، سر فرود مي‌آورد تا چون جاي به ديگري بسپارد واپس بنگرد.‏

‏«بايست جايي ديده‌ باشمش.»‏

و همه يکان و دوگان دو سه ‌گامي ‌دورترک مي‌رفتند و به بهانهء پيچيدن دستار بر سر يا فروافکندن مقنعه‌ بر ‏قرص صورت مي‌ايستادند:‏

‏«کجا؟»‏

اما چون کوتوال را مي‌ديدند که خيره‌ بدانان مي‌نگرد، از آستانه‌ مي‌گذشتند و تا بوي خاک نم‌آب‌زده‌شان به ‏خويش نمي‌آورد چشم از پيش پاي برنمي‌گرفتند. هميشه ‌عطر گلاب هشتي خانه ‌پيش از زن و فرزندان و ‏حتي کنيزکان و غلامان به پيشواز‌شان‌ مي‌آمد:‏

‏«به کدام يک مي‌توان گفت که اينان همه غريبه‌اند؟»‏

گيرم که سوگلي دو دست حمايل گردن کند و کودک دامن قباي پدر به چنگ گيرد:‏

‏«دريغ که امير شرف‌الدين نيز همان مي‌کند که همهء آنان که پيش از او!»‏

زائران شوربخت‌تر بودند ؛ چون از چند کوچهء سنگفرش مي‌گذشتند و کاروانسرايي مي‌يافتند و به پشيزي ‏چند چهار ديوار و طاقي ضربي را حفاظ حيرت‌شان‌ مي‌کردند و گاه‌ حتي اگر به خانقاهي زاويه‌اي مي‌يافتند ‏به بهانهء ‌چله‌نشيني در به روي خويش مي‌بستند، سر بر زانوان مي‌نهادند، اما به‌ناگهان در مي‌يافتند که ‏نامش نمي‌دانند، به‌ناچار هو مي‌گفتند يا حق، اما آن نقش پيش چشم داشتند. و چون از پس ساعتي ‏مي‌ديدند که جمعيت خاطري به‌حاصل نمي‌آيد چله‌ مي‌شکستند و واله‌گونه و حق‌گويان بي‌موزه ‌و دستار از ‏خانقاه ‌بيرون مي‌زدند و از جانب ديگر شهر راهي ديار ديگري مي‌شدند.‏

و اما در باب شهر در مسالک و ممالک و سفرنامه‌ها روايات بسيار است که هر کاتب يا سياحي آن گفته ‏است که به دور او بوده است و گاه‌به کتب عجايب‌المخلوقات به نقل از بازرگاني يا صوفئي سخني رفته ‏است و به معاذيري چون العهدة علي‌الراوي، و العلم عندالله‌ از چشمه‌هاي جوشان گفته‌اند يا رودي چندِ ‏دريايي که کس نداند از کجا مي‌آيد و به کجا مي‌ريزد. و به نقل از صورالاقاليم ابو زيد بلخي و طرق و شوارع ‏عبدالمکارم از مغاک‌ها گفته‌اند و عقبه‌ها که بر راه‌ گذريان ساخته‌بودند و طلسم‌ها که بر دروازه‌ آويخته‌. و ‏آنگاه ‌که طول و عرض شهر بياورند به‌تقريب، از موکلان و پاسداران گويند که بر باب‌الشرق چندند و به خانهء ‏‏‌برج‌ها چند. گاهي نيز نساخي به سر خود بر حاشيهء ‌کتابي آورده است که اگر غريبي ببينند دستار به ‏رخسار پيچيده، چون از دروازه ‌بگذرد تني چند کتان‌پاره‌اي سياه‌ بر سرش اندازند و به سراي امارتش برند يا ‏غرفه‌اي از غرفات کهندژ. و به حاشيهء ‌صفحه‌اي ديگر اما به قلمي‌ ديگر، عبارتي هست به نقل از شاهدي ‏که:‏

‏«بدين روز که سري ديگر آويخته بودند مردمان از وضيع و شريف گروه ‌گروه ‌مي‌آمدند، همهء ‌راه‌ لاحول‌گويان و ‏بي هيچ اشکي در چشم، آن صورت مي‌نگريستند و باز مي‌گشتند. من نيز برفتم و همانگونه که ديگران، دو ‏دست به رسم ادب بر سينه‌ نهادم و سري فرود آوردم، اما خويشتن‌داري نتوانستم و گريستن بر من عارض ‏شد به هاي‌هاي. تني چند مرا در ميان گرفتند و از ميان پاسداران به‌در بردند. با يکي که سابقهء ‌معرفتي بود ‏گفتم: ‏

‏«اين خاموشي و تقيه ‌چرا؟»‏

گفت: «من ندانم، رسم اين است که ديدي.»‏

چون اصرار بيش کردم، گفت:«به مرغ‌دلي چون تو که از سري آويخته ‌صدا به گريه‌ بردارد چه‌ توانم گفت؟»‏

اما به رسالهء‌بوالمجد خود حديث شهر نيست مگر به اشارت که لشکرگاه ‌در جانب غربي امارت است و ‏بازارگاه‌ به گرد جامعِ شهر و زندان به جانب شمال به فاصلهء يک تير پرتابي از جامع. اما آنچه‌ اين راقم بياورد ‏خود يافته است به کتب متقدمان و متأخران از او. يکي آنکه دبيري محمدبن‌احمد مکني به ابوالفضل يا ‏ابوالمفضال گويد:‏

‏«بنياد شهر بر‌ هامون نهاده است با حصاري حصين از سنگ سياه ‌از صد مني تا پانصد مني، بالاي ديوار ‏سي ارش و ارتفاع ده ‌ارش، و به هر صد و پنجاه ‌گز برجي هست با کنگره‌ها هم از آن سنگ. و از اندرون ‏شهر نردبان‌هاي سنگي بسته‌اند تا به وقت ضرورت بر سر برج شوند و جنگ کنند و بر ديوار حصار نيز گذرگاه ‏‏‌ساخته‌اند که مرد با سوار از آن بگذرد.»‏

ابوالموءيد مروزي به ‌سفرنامه‌ نيز همين گفته است، گرچه عبارت ديگر است. آنگاه‌ گويد:‏

‏«حصار شهر را چهار دروازه است همه آهنين، و هر يک را روي با جهتي از جهات عالم. باب‌الشرق را ‏باب‌القدس نيز گويند؛ باب‌الغرب را باب‌الجحيم، هرچند که هر دو را روي با بياباني است هول. بازار شهر ‏شرقي و غربي است با تيم‌ها و کاروانسرا‌ها و مساجد. جامع شهر بر جانب جنوبي است و اين‌همه بيرون ‏شارستان است و گرد بر گرد آنان همان حصار که گفتيم با برج‌هاي کنگره‌دار و بر هر برجي ديده‌باني که ‏شبانه‌روز بوته‌هاي خشک آغشته ‌به نفط سياه‌ فراهم‌کرده ‌دارد تا چون گرد لشکري برخيزد آتش در زند تا ‏ديده‌بانان ديگر نيز چنين کنند و طبالان طبل بکوبند و دربانان آب در خندق بيندازند و دروازه‌ها ببندند.»‏

آنگاه ‌اين ابوالموءيد از اصناف مردمان گويد، خاص و عام، و در باب کشتکاران و دست‌ورزان سخن به درازا ‏کشاند، پس رسم اقطاع و تيول و مقدار ارتفاع ولايت و خراج ذکر کند و نيز اينکه نان را مني چند مي‌فروشند ‏و سنگ و ميزان چگونه است. آنگاه ‌صفت پارچهء بوقلمون کرده است که به چه‌ طرز بافند و در کدام راستهء ‏بازار. و سخني غريب دارد در اين باب که اين پارچه‌ را به هر وقتي از روز رنگي ديگر است و جز امير و خاصان ‏نتوانند داشت. و عامه‌ از کتان آبي قبا کنند و پيراهن و ازار نيز، اما دستار بستن همهء خلق را فريضه است ‏که وضيع و شريف بر گرد سر دستار رنگين پيچند به درازاي پنج ذراع. طرفه‌تر آنکه در طرز و نگار جامه‌ و يا ‏خط و خال زنان در همهء کتب متقدم سخني نيست حتي به کنايت، و اين که ابوالموءيدي از مقنعه‌ گويد، يا ‏بوالمجدي از چين دامني و يا نقش چادري و حتي کاتبي در اثناي قصه‌اي‌ از خالي ميان دو ابرو و يا حلقه‌ در ‏حلقهء ‌گيسوان سياه دلارامي، راقم اين دور را چه‌ حاصل؟ اما از آنچه‌ در مطاوي رسالهء ‌اين بوالمجد يافتيم ‏گويي زنان اشراف مقنعه ‌داشته‌اند و سربندي از پارچهء بوقلمون مزين به نيم‌تاجي زرين بر فراز و سکه‌هاي ‏زر آويخته‌ بر پيشاني و گوش. اما از زنان عامه ‌به هيچ نسخه‌اي سخني نيست، گويي خود نبوده‌اند، يا خود ‏همهء مردان از خادم و مخدوم اگر مي‌يافتند يا نه، جفت بدان صفت مي‌جستند که تنها در نقش حواشي ‏ديوان‌ها و سفينه‌ها آمده‌ يا في‌المثل بر پردهء ‌قلم‌کاري مي‌ديدند.‏

اکنون بازگرديم به صفت سراي امارت و آن عمارت که به نقل کاتبان عزالدين منصور بنهاد. ابوالفضائل گويد:‏

‏«بدانگاه ‌که من بدان شهر بودم کهندژ نديدم که گفتند اميران اين سلسله‌ ويران کرده‌اند و بر بنياد آن ‏کوشکي ساخته‌اند.»‏

آنگاه‌ صفت ايوان‌ها و ستون‌ها آورده است و آن کتيبه که بر سردر به قلم کوفي بوده است. پس از تالار صد ‏ستون، همه مرخم، گفته است و آن تخت و کرسي‌ها. گويد:‏

‏«اين کوشک به جانب ديگر شهر است با باره‌اي از سنگ سفيد و به همان ارتفاع که حصار شهر، اما به هر ‏بيست گز برجي ساخته‌اند با کنگره‌ها و خندقي گرد بر گرد، پر آب صافي. و از اين خندق تا عمارات صدور و ‏زندان و ديگر سراي‌ها تا سه ‌تير پرتابي هيچ عمارت نيست. و مردمان ثقه ‌گفتند از سواره ‌و پياده‌ مردي هزار ‏بر دروازه‌ها و برج‌ها موکل کرده‌اند و ده‌ فوج بر خندق و پل‌ها. و به شبانروز پنج نوبت بوق و دهل و کاسه ‏‏‌زنند. و امير حرس نيز با فوجي چند همه‌شب بر چارسوق‌ها و ميادين و درگاه ‌صدور و خواجگان شهر ‏موکل‌اند مبادا عياري يا شبروي خواب خاصگان بياشوبد يا نقدينهء ‌بازرگاني به يغما برد.»‏

و بر ذيل اين سخن کاتب يا ناسخي آورده است که از حاجب سالارلشکر شنيدم که از اين سراي امارت تا ‏بيرونْ‌جاي شهر مخرجي هست که سواره ‌از آن توان گذشت. و اما اين راه‌ کس جز امير نداند و آنان که اين ‏مخرج در دل خاک کرده‌اند تا سرّ با غيري نگويند هم به فرمودهء ‌اولي‌الامر به غرفه‌اي بازداشتند و درگاه‌ غرفه‌ ‏به سنگ و آهک برآوردند.‏

و اما در کتب عجايب المخلوقات بناي شارستان و آن کهندژ به جمشيد نسبت کرده‌اند از پس آنکه با خلق ‏گفت: «من اين جهان آفريده‌ام، و اين آسمان آفريده‌ام و اگر نه‌ خود دانيد که روزي‌تان به دست من اندر ‏است که توانم بدهم يا ندهم، اين سرهاتان بخشودهء من است که به اشارت دستي خواهند بريد يا نه.» ‏آنگاه ‌بفرمود تا سراي امارت بساختند، و گرد آن سراهاي بسيار و زندان و پرستشگاهي. حصار شارستان ‏نيز هم او کرد و از آن پس به ربض باغستان‌ها، و خانه‌ها گرد آن و پرستشگاهي ديگر. پس ديوان را گفت ‏گرد شهر هفت حصار کردند همه از سنگ اما هر يک به رنگي ديگر به نشانهء ‌هفت فلک گردان و به گرد آن ‏حصار آخرين خندقي، تمثيلي از آن درياي محيط که گرد بر گرد ربع مسکون بود، تا همهء خلق ببينند که ‏اوست خداي، عز و جل، و آن شهر را جمکرد خواند، يعني جم‌آفريده؛ بدين کنايت که فلک ثوابت و افلاک ‏گردان نيز کردهء اوست.‏

راقم گويد، به همهء کتب متأخر بر رسالهء ‌ابوالمجد در باب اين شهر از بارويي سخن رفته است و خندقي ‏خشک. اما متقدمان همه از آن نقش گفته‌اند بدان صفت که کرديم. و طرفه‌ آنکه کاتبي محمدبن‌نصر ‏بصري‌نام گويد: استادم گفت، در حاشيهء ‌کتابي در باب اولياء‌ روايتي ديده‌ام به خط جلي و قلم تعليق که: ‏‏«بر ستون راست دروازه‌اي از بلاد اين ديار صورتي هست بر مثال صورت اولياءالله‌ که گويند چون هزاره‌ سر ‏آيد از جانب شرق خروج کند و خلق را به خود خواند.»‏

ابوالمجد نيز همين گويد و آنگاه ‌بر سر حکايت اباحتيان شود يا سپيدجامگان که:‏

‏«در کتب مقاتل و ملاحم و نيز سيرت‌هاي ملوک در اين باب روايات بسيار است که چون هيچ نسخه‌اي از ‏آن‌همه به دست نيست بدين دخمه ‌که در بند کرده‌اند چه‌ توانم نوشت، که اگر آن‌همه کتاب که من‌بنده ‌به ‏سالها به کتابت نوشتم از صد يکي داشتم، يا مسوده‌هاي مرا ديوانيان باز پس مي‌دادند اين قصه‌ رنگي ‏ديگر مي‌گرفت. پس بدعهدي زمانه ‌را بدين اندک‌مايه‌ قوت حافظه‌ بسنده ‌بايد کرد، و اگر نام کتابي نياورم، يا ‏سلسلهء راويان نقلي فرو گذارم معذور بايد داشت. گرچه ‌در همهء آن کتب که خوانده‌ام يا هم‌اينک به ‏کتب‌خانهء جامع شهر يا مدرسهء عبديه‌ چون خشت‌پاره ‌بر هم نهاده‌اند، دو روايت نتوان يافت به يک عبارت در ‏اين باب. ديگر آنکه کاتبان پيشين به ملاحظهء ‌نمک‌خوارگي و رسم خواجه‌پروري دروغ و راست به هم ‏بافته‌اند، پس کاتب اين دور را جز نقل ناقلان چاره‌ نيست، هرچند که سلسلهء ‌راويان را در طول دوره‌هاي ‏دوازده‌گانه‌ فراموش کرده ‌باشند، و دو نص يک واقعه‌ در عبارت و مضمون از زباني تا زباني ديگر هيچ به هم ‏نمانند.»‏

آنگاه ‌بوالمجد گويد: «عامهء مردمان را بر اين دبيران که مائيم اعتماد نيست، و ناقلانِ اين حديث جز با همدرد ‏نگويند آنچه ‌دانند. و اما در آنچه ‌من ديده‌ام و يا شنيده‌ام به همهء نقل‌ها سخن از سپيدجامگان مي‌رود و ‏اينکه به مذهب آنان حاجت از ميان برداشته ‌شود و بي‌برگي نخواهد بود تا هيچ‌کس را بر هيچ‌چيز ‏خداوندگاري نباشد، چرا که همهء خلق بندگان خداي‌اند، عز و جل. و حجت آنان اينکه آنکه شخم زند و تخم ‏پاشد و آب هم او به کشتزار بيندازد و درو هم او کند، محصول هم او را بايست بود. و نيز گفته‌اند: در روايت ‏است که زمين خداي راست جل جلاله‌ و کس را چه ‌حد آنکه زمين خداآفريده ‌را به اقطاع دهد، و آنکه نصف ‏گيرد يا ثلث يا خمس ظالمي است فاجر. گروهي را نيز عقيده‌ بر آن است که بر دست‌ورزان نيز همين حکم ‏شايد. اما در کتب ملل و نحل و نيز سياست‌نامهء ‌خواجه ‌آمده است که به مذهب اينان اباحت زنان رواست ‏همانگونه که اباحت زمين و مواشي، تا همهء خلق را از همهء نعمات خداآفريده‌ نصيب بود. نيز خواجه ‌آورده ‏است که در آن دور که غلبه کردند اگر مردي بيست مرد را ــ بيش يا کم ــ ‍‍ به خانه‌ خواندي، از پس نان و ‏گوشت دست به شراب مي‌بردند و آنگاه‌ يک يک با منکوحهء ‌مرد گرد مي‌آمدند.»‏

راقم گويد به سفرنامه‌اي همين ديدم بدين عبارت اما به قلم تعليق نبشته‌ بر پوست آهو، آنگاه‌ آمده است:‏

‏«چون آنجا رسيدم همه‌جا لعن آنان مي‌گفتند که گفتند فرمودهء ‌بوطاهر است حاکم وقت تا اگر کسي بر ملأ ‏و يا خلأ جز طعن آنان گويد زبانش ببايد بريد. از مردمان ثقه ‌شنيدم يکي دو را ميل بر حدقهء‌چشمان ‏کشيده‌اند عبرت ديگران را. و نيز سرهنگي مرا گفت، به شب‌هنگام بر اين آستان هيکلي انساني ديدم به ‏دستي مشعلهء خاموش و به ديگر دست چوبدستي. برخاستم که ديرگاه بود و خانگيان همه در خواب. تيغ ‏برگرفتم و از منظر بنگريستم. از پلکان فرود آمده بود. قبايي سپيد و بلند بر تن داشت و به دستاري سپيد ‏سر و روي پوشانده بود. دانستم که شبگرد نيست يا عياري. بانگ زدم: کيستي؟ بگريخت. ياران را بانگ بر ‏زدم که هان سپيدجامه‌اي است. و خود شمشير به کف در پي‌اش تاختم و همه راه‌ بانگ مي‌زدم تا مگر ‏امير حرس راه ‌بر او ببندد. در خم کوچه‌اي بدو رسيدم و به يک زخم تيغ دست و چوبدستش بينداختم. دوان ‏دور شد. دست برداشتم و به خانه‌ باز آمدم. در انگشت او انگشتري پدر ديدم. امير حرس با گزمگان آمد که ‏چيست؟ گريه‌ فرو خوردم که: دست برادر بريده‌ام. فردا بوطاهر مرا خلعت فرستاد و اسبي خاصه‌ که ‏برنشين و به حضرت بيا. برفتم و همه راه‌ مناديان ندا مي‌کردند که: اين است مرد که سپيدجامگي را بر ‏برادر نبخشود.»‏

بوالمجد گويد: «اما گاه ‌ناقلي بدين دور چون به ذکر سپيدجامگان رسد، به طعن و لعن آنان ابتدا کند از آنجا ‏که اباحت مال روا داشته‌اند، و در ختم مقال حديثي بياورد که اين اباحت زنان که ما مي‌گوييم منکر ‏مي‌شده‌اند.» و آنگاه‌ بر سر قصه‌ شود که:‏

‏«به مذهب آنان هر که را سر جانبازي مي‌بود به خرابات مي‌خواندند پنهان از غير. بزرگ مجلس به ‏سرانگشتِ خون‌چکان خطي بر پيشاني او مي‌کشيد که همخون مايي. و آنگاه ‌رازي چند با او مي‌گفتند که ‏مدار فلک بر چيست و حکم‌گزاري بر خاک که را سزاست. پس چون به‌در مي‌خواست شدن سپيدجامه‌اي، ‏رو به دستار پوشانده، هر دو گونه‌اش به گل مي‌اندود که اگر راه‌ خرابات بر کس بنمايي خاکي.»‏

راقم گويد در کتب تاريخ ايام اين عهد روايات بسيار است در چند و چون کار. و از آداب اين قوم يکي اينکه ‏چون به مظهر قنات يا جانب شرقي آب‌انباري مي‌رسيدند، از چهل و يک پله‌ فرو مي‌رفتند و دق‌الباب را ‏بيت‌گونه‌اي به زبان بيگانه‌ به زمزمه‌ مي‌خواندند و چون دري چندِ قامت کودکي گشوده‌ مي‌شد دستار بر ‏مي‌گرفتند و آستانه‌ مي‌بوسيدند، و پيش از غروب از پلکان فراز مي‌آمدند، چوبدست به دستي و مشعلهء ‏‏‌روشن بر سر ديگر دست، دستار به گونهء بالاپوشي بر دوش، و بر دامن قبا نقش‌هايي گونه‌گون از لک ‏شراب يا خون.‏

وقايع‌نگاران از هياکل انساني نيز گفته‌اند با همان چوبدست و مشعل خاموش، قبايي سپيد بر تن و ‏دستاري سپيد پيچيده‌ بر سر، و گاه ‌مستي افتان و خيزان تکيه‌ بر چوبدست داده، سرودي غريب بر لب، ‏مشعلي افروخته‌ بر دست. و بدان سفرنامه‌ که گفتيم آمده است که:‏

‏«بدين روز سري به گلخن حمام يافته بودند. غوغا برخاست که سپيدجامگانش کشته‌اند تا مبادا راز بر غيري ‏بگشايد.»‏

بوالمجد گويد: ‏

‏«از پدرم شنيدم که چون کار بالا گرفت مردمان قصه ‌برداشتند بر امير ماضي، ملک اعظم، خسرو اعدل ‏اکرم، سرور ملوک عالم، ملاذالملهوفين، ناصرالدنيا والدين، عزالدين منصور، کرم‌الله‌ وجهه، تا مگر به تيغ و ‏تيغدارانش فتنهء ‌آنان را کفايت کند. امير سه ‌تن از معتمدان را گماشت تا رسم سپيدجامگي بگيرند، اما به ‏سرّ سنت فرو نگذارند. پس روزي به هنگام بار حاجب را گفت آنان را از درگاه‌ براند و به ديگر روز بفرمود تا ‏به‌تخفيف تمام در ملاء عام به چوب پوست پايشان بگشايند. از پس ماهي فرمان قضانفاذ شرفِ صدور يافت ‏تا خادمان درگاه‌ به خلوتخانهء سپيدجامگان بشتابند و در بگشايند که سر دو معتمدِ امير يافته بودند به گلخنِ ‏محلهء کوشک. گويند تا ديري آن معتمد امير که جان به در برده بود به رسم سپيدجامگان آن رمز خوانده بود ‏اما هيچ‌کس در نگشاد، چار و ناچار به ضربهء تبر در بگشادند و به اندرون شدند. سردابه‌اي ديدند جويي پر ‏آب در وسط، و در دو سوي به هر چند گامي‌ خم‌هاي خسروي نشانده در تن ديوار، و بر سر هر يک ‏مشعلي روشن. و آنگاه‌ سردابه‌اي ديگر بود، و سردابه‌اي ديگر. سرانجام از چهار درگاه ‌به اتاقي در آمدند ‏مدور، برآمده ‌از سنگ، و آکنده ‌از بوي عنبر و مشک که طاقي دوازده‌ترک داشت با دوازده‌ نورگير از سنگ ‏مرمر، و گرد بر گرد سکويي که به مصطبهء خرابات مي‌مانست، و در ميانه ‌آتشداني بود نيمه‌روشن. و بر ‏جانب شرقي غرفه‌اي بود و پيري با محاسن سپيد و ردايي سپيد، بي‌دستار، نشسته ‌بر کرسي نقره، ‏دستها چليپا کرده، اما بر جاي خشک‌شده. خبر به اميرِ ماضي عزالدين منصور بردند که جز آن پير کسي ‏نيافته‌اند و اين معتمد جز اينکه ما ديده‌ايم نداند. عزالدين بفرمود تا ديوارها بشکافند و همهء سنگ‌ها را از ‏طاق و ديوار و کف برکنند تا مگر دفينه‌ها‌شان بيابند و يا آن نقب که سپيدجامگان از آن به‌در شده بودند. ‏چنين کردند و از پس ماهي در زير آن آتشدان چاهي پديد آمد که سردي هوايش به زمهرير مي‌مانست. ‏چون طناب فرو گذاشتند و دليري چند به درون شدند تالاري ديدند چندِ تالار کوشکِ امير، بيست‌و‌چهار ستون ‏در دو سوي، و گرد بر گرد کرسي‌هايي از نقره، و مجمر‌هايي خاموش‌گشته، و پيش پاي هر کرسي ‏ساغري واژگون يا شکسته، و بر سقف دوازده‌ نورگير همه از رخام، هر يک به رنگي. و بر بالاي تالار ‏پرده‌هايي بود از ابريشم خام، آنگاه‌ صفه‌اي و تختي از چوب صندل، مرصع به انواع گوهرها. گويند بر تخت ‏همين نقش ديدند با قابي مرصع به ياقوت، تکيه‌داده ‌بر دو بالش اطلس، و شمشيري يافتند از نيام درآمده‌ ‏بر نطع چرمين، فرودِ پلکانِ تخت. و در دو سوي تخت يازده‌ سپيدجامه، همه برنا، و به صورتْ چون نقش، ‏ايستاده‌ اما سردشده‌ بر جاي، همانگونه که پير، اما خندان‌لب و چشم‌ها خيره‌ بر نقش.»‏

راقم اين دور گويد، اين بود همهء آنچه‌ ابوالمجد وراق در باب يافتن آن‏‎ ‎تصوير گفته است. اما در باب سياست ‏کردن سپيدجامگان در اين وجيزه‌ که به دست ما است سخني نيست، گر چه ‌از دبيري پاي‌در‌بند و به تهمت ‏سپيدجامگي گرفتار چنين دليري‌ها چشم داشتن مروت نيست،اما دور نيست که ناسخان درگاه ‌از پس ‏بوالمجد فصلي چند فرو گذاشته ‌باشند، چرا که به نقل از او يا دبيري چون او در حبيب‌السير و تاريخ گزيده ‌و ‏نيز راحةالصدور حديث‌هاست از ميل بر چشم کشيدن و دو پاره ‌کردن، تا بدان‌جا که در سفرنامه‌هاي ‏متأخران آمده است که:‏

‏«از پسِ آن واقعهء‌هايل در همهء شهر ديگر سپيدجامه‌اي با ديد نيامد، چرا که همه به‌پنهان از شهر به‌در ‏شدند يا جامه ‌سياه‌ کردند سوگ را.»‏

ديگري را رأي آن است که:‏

‏«اگر بر کسي به سپيدجامگي ظن مي‌رفت به رجم و صلب گرفتار مي‌آمد و خانه‌اش به غارت مي‌رفت.»‏

و نيز گفته‌اند: اين سرها که بر کنگره‌هاست يا آويخته‌ از حصار، از آنان است که گرفتار آمده‌اند. و باز در ‏روايتي ديگر آمده است که بر دروازه‌ نوبتيان‌اند تا هر که را به صورت چون نقش بيابند سرش بردارند و تنش ‏به خندق اندازند تا قوت سگان شود.‏

و من‌بنده ‌راقم اين حديث در نسختي از سير الملوک ديدم که:‏

‏«بندگان را نرسد که در کار خداوندان ملک و اولي‌الامر چون و چرا کنند. و آنکه بندگي بندگان خواهد، به زبان ‏و دل، رسم سياست کردن عاصيان و قهر دشمنان ببايست دانست تا هيبت و حشمت او در چشم و ‏دل‌هاي خلايق بگسترد، چه‌ حکما گفته‌اند: "بنياد ملکداري به قهر و لطف باز بسته‌اند؛ چرا که هيچ بنده‌ ‏بندگي نکند مگر آنکه به همه‌ حالي بر جان و مال و ناموس خويش ايمن نباشد. اما اگر بنده‌اي طريق ‏چاکري بداند و همه آن کند يا انديشد که خداوند فرمان فرموده است، به لطف بايست نواخت و از حطام ‏اين‌جهاني بي‌نيازي داد، چه‌ خدايگان خداي را، عز و جل، به منزلهء ظل است."»‏

اما در کتب ملاحم از اين پس همه سخن از صاحب امر است و آنکه به پايان اين دور خروج کند از شرق. و ‏نشان او آنکه بر دوش بالاپوشي دارد خونين و همهء ابدال و اولياي حق در رکاب او باشند. و نيز گفته‌اند بر ‏هر خاک خشک که اسب دواند از هر گونه گل و گياه‌ که در جنت هست بروياند و خلق از آن‌همه زنبق و ‏لاله‌ و انواع رياحين و اسپرغم که بر خاک هست بدانند که آن سوار هم اوست. و باز آمده است که مردمان ‏چوبي خشک بر راهش بنشانند تا اگر في‌الحال شکوفه‌ کرد و برگ آورد و درختي شد گشن، بدانند که ‏اوست. و نيز گويند در قصيدهء رائيهءسعدالدين بصري دو بيتي بوده است قريب بدين مضمون که همه‌روز به ‏صحرا مي‌روم تا مگر در آسمان چتري سپيد جويم بريده ‌از ابر، باشد که او را بيابم نشسته ‌بر اسب و همان ‏سايبان ابر بر سر.‏
‏ ‏
ابوالمجد وراق را با اين ملاحم و آن روايات کار نيست که تنها به گزاردن قصه ‌بسنده‌ کرده است. اما اين ‏رسم که او گفته است در باب اسبان و به پايان هر دور، به کتب ديگر هم هست، و از آن‌همه يکي هست ‏به مزارات کاشان و يکي در ملل و نحل شهرستاني که هر دو متأخرند بر قول او، و مستحدث و بديع همان ‏است که او گويد که:‏

‏«و اين رسم رجم اسب امير ناصربن‌منصور نهاد به اشارت صاحب ديوان رسالت، معتمدِ امير عزالدين، ‏ابوالقاسم وراق که من از خاندان اويم.»‏

و اما رسم رجم اسب، و آن اين بوده است که پيش از سپيده‌دم اسبي با زين و برگ تمام از خانهء ميرآخور ‏شهر بيرون مي‌آمد، با دو لشکريِ سنج‌کوب بر دو سويش. کوچه‌هاي سنگفرش را طي مي‌کرد. اما از پس ‏يکي دو کوچه‌ و به هر چند گامي ‌مي‌ديدي زني گيسوپريش، برهنه‌پاي و گشاده‌روي، از درگاه‌ خانه‌اي به‌در ‏مي‌شد و از پس آنکه از نقد و جنس چيزي به رسم نياز سنج‌کوبان را مي‌داد سر و چشم اسب بوسيدن ‏مي‌گرفت و يا به لمس سرانگشتي بر يال بلندش بسنده ‌مي‌کرد، و اگر نقدينه‌اش را آن ارج مي بود اجازت ‏مي‌يافت تا يال اسب به گلاب بشويد و به موي خشک کند. با اين‌همه سنج‌زنان از ترس امير ناصربن‌منصور ‏دمي ‌بيش نمي‌پاييدند و تا پيش از طلوع به دروازه‌ رسند سنج مي‌کوبيدند و اسب بر دو پاي بر مي‌خاست و ‏شيهه‌اي مي‌کشيد و راه ‌هرروزه‌ مي‌رفت و چون به دروازهء باب‌الشرق مي‌رسيد به برج سوي راست دروازه ‏‏‌درون مي‌شد تا ميرآخورش زين برگيرد و تيمارش کند. و چون پاسي از غروب مي‌گذشت و دروازه‌ مي‌بستند ‏پيادگاني چند فراز مي‌آمدند، سم‌هاي اسب نمدپيچ مي‌کردند، تيغ و مشعله ‌بر کف در ميانش مي‌گرفتند و ‏بي ‌هاي‌وهوي تا خانهء ميرآخورش مي‌بردند مبادا که غوغائيان به سنگ و يا تيغ بر آن بلنديالِ آهوچشم ‏زخمي‌ زنند.‏

از پس دوازده‌سال رسم بر آن بود تا اسب را، بي زين و برگ، واگذارند تا خود خان خويش بجويد. اما شهريان ‏گويي از صبح اين لحظه ‌را چشم مي‌داشتند، چرا که چون روز بر سر دست مي‌آمد مي‌شنيدي که از پشت ‏دري يا دريچه‌اي کسي به زاري زار مي‌گريد، و به نيمروزان مي‌ديدي که زني سپيدموي مجمري يا ‏بخورسوزي در دست از خانه‌اي به خانه‌اي مي‌رفت و چون مويه‌اي ديگر برمي‌خاست گفتي پيرزنان شهر نه‌ ‏عود و عنبر که مويه ‌به مجمر ريخته‌اند. از پس نيمروز همهء کوچه‌ها و ميدانگاه‌ها ‌خلوت مي‌شد. اما گاه ‏‏‌ديده‌اند که مردي با گلوي بريده‌ و تيغ در دست در ميداني يا کوچه‌اي بن‌بست گرد بر گرد مي‌گردد، يا ‏دريچه‌اي به‌ناگهان گشوده‌ مي‌شود و دستي ظريف و سفيد چهل گيسوي بريده‌اش را بر آسمان مي‌پراکند ‏و چون دريچه‌ بسته ‌شد صداي ضجه‌اي مثل شعله‌اي از ميان آن‌همه مويه ‌قد راست مي‌کند، دمي ‌بر فراز ‏مهي از بخور عنبر و عود يا اسفند لرز لرزان مي‌پايد و چون فرود مي‌آيد بخور آن‌همه مجمر و عودسوز چتري ‏مي‌شود سياه، آويخته‌ بر سر شهر، و مويه‌ها و ضجه‌هاي هزاران زن همهمهء بادي در هزار شاخهء هزار هزار ‏درخت. اما چون طبلِ نوبتي از باب‌الشمال برخيزد مردمان شهر را مي‌بيني از خرد و بزرگ ايستاده‌ بر بام‌ها و ‏يا در غرفه‌ها و منظرها، دستار بر دوش يا مقنعه ‌آويخته ‌از رخسار با دو روزن از بهر چشم را، و همه روي به ‏جانب باب‌الشرق. دريغ که در پيچ و خم آن راه‌ تنها گردباد است که نشسته‌ به گردونهء ‌باد به نارون مي‌رسد ‏و صف پنج سرو هميشه‌سبز. آنگاه ‌پيش از آنکه خورشيد کنگره‌هاي جانب مغرب خونين کند از بام‌ها و ‏منظرها فرود مي‌آيند و بر آستانهء درها، دامن و دستار لبالب از سنگ، و گاه‌ تيغي به دندان گرفته، صداي ‏پاي اسب را شماره ‌مي‌کنند. اسب چون از ميدان بزرگ مي‌گذشت به بازار سرپوشيده‌ مي‌رسيد. بوي ناي ‏و چرم آشناست. اما در پس اين‌همه بويي ديگر هست. به دمي‌ بوي را به منخرين در مي‌کشد. اما هنوز ‏هست. يال افشان مي‌کند، بر دو پاي برمي‌خيزد. پيرتر از آن است که به شيهه‌اي بوي ناشناخته ‌برماند. ‏چون سياهي مردمان را مي‌بيند در پس پيکره‌اي يا ستوني به کمين ايستاده، مي‌ايستد، سم بر سنگفرش ‏مي‌سايد. سياهي‌ها آشفته‌ مي‌شوند و سنگ‌ها بر قوس نيم‌دايره‌شان مي‌لغزند و بر سر و سينه‌ و شکم ‏فرود مي‌آيند. بر ساق‌هاش مي‌لرزد. از کوچه‌اي به کوچه‌اي مي‌گريزد، نه ‌به تاخت که از پس دوازده‌سال ‏رفت و بازگشت تنها گام زدن مي‌تواند، ايستادن مي‌داند، گوش‌ها برافراشتهء‌ صداي خفهء ‌پاهاي در نمد ‏پيچيده‌ و چشم در چشم تاريکي تا کي فرود آيد، بر کتف، يا اگر شوخ‌چشمي ‌باشد بر گردن، ميان يال بلند. ‏بر دو پاي برمي‌خيزد، لرز لرزان رو به سوي افق شرق شيهه ‌مي‌کشد، فرود مي‌آيد. بوي قصيل تازه‌اش به ‏پيش مي‌خواند. پوزه ‌بر دري بسته ‌مي‌مالد. دستي ميان قصيل و منخرينِ بر بو گشوده‌اش حايلي مي‌شود ‏تا خطي خونين بر پوست لرزان شکمش بگذارد. و از دورجاي سياهي‌ها و تاريکي، از هر جا و هر دست، ‏بارشِ سنگ از شيب قوس‌ها فرود مي‌آيد، از اين‌سوي و آن‌سوي، از بام‌ها و غرفه‌ها و منظرها.‏

‏«کدام دست آن‌چنان دوست خواهد بود که خنجر را نه‌ تا دسته‌ که تا دست در سينه‌ بنشاند؟»‏

بدين‌گونه تا پيش از سپيده‌دم بي هيچ فريادي يا هلهله‌اي، مردمان را مي‌ديدي که پوشيده‌روي يا برهنه‌سر ‏با دامني يا دستاري پر از سنگ و گاه ‌تيغي به دندان گرفته‌ در کوچه‌هاي تاريک به دنبال رد خون مي‌دويدند ‏و سرانجام اسب را خونين‌يال و شکسته‌دست يا پا به ميدانگاه‌ بزرگ شهر مي‌راندند، به جلوخان خانهء ‏ميرآخور. سنگ‌ها را بر زمين مي‌ريختند و حلقه‌وار گرد بر گردش مي‌ايستادند، قبضهء ‌خنجري در مشت، و ‏آن‌قدر درنگ مي‌کردند تا آسمان رنگ ببازد، آنگاه ‌گوش مي‌دادند به صدايي از دوردست، صداي تاخت اسبي ‏در دشت. يکي دو مرد حتي گريان گوش بر زمين مي‌گذاشتند: «نه.»‏

سر مي‌جنباندند. اما چون صداي سنج از جايي ديگر بر مي‌خاست به‌نوبت پيش مي‌رفتند و هر يک تکه‌اي از ‏گوشت اسب بر مي‌گرفتند و همچنان گريان به خانه‌هاشان مي‌رفتند. با خالي شدن ميدان از زير طاقنماي ‏بازار يا سردر خانه‌اي شيههء اسبي بر مي‌خاست و آنگاه‌ مي‌ديدي اسبي ديگر به رنگي ديگر اما همچنان ‏بلنديال، آهنين‌ساق و پولادسم و شيهه‌زن به ميدان مي‌آمد با دو سنج‌کوب بر دو سويش. ‏

راقم گويد در تاريخ قهستان در باب يکي از محال اين خطه‌ روايتي هست قريب بدان‌چه ‌بوالمجد گفته است ‏و مضمون سخن آنکه در اعتدالين مردمان اين ديار را رسم بر اين است که پيش از سپيده‌دم اسبي با ‏ساخت زرين بر دروازه‌ يله‌ کنند و هر کدبانو را فرض است تا هشتي و دالان و حريم خانه ــ آنچه‌ به کوچه‌ و ‏ميدان افتد ــ پاک بروبد و آستانه ‌و درگاه ‌و هر دو سکوي با گلاب بشويد. و خانه‌خداي ــ تعظيم را ــ بر ‏جانبي از درگاه‌ خانه ‌بايستد، آفتابه و لگن از هر جنس که به خانه‌ هست در دست و حوله‌اي بر دوش. و در ‏ختم مقال صاحب تاريخ آورده است که هيچکس نداند که او کيست و آن نشانه‌ها که او راست چيست، چرا ‏که گويند بر اين روايات که سايه‌ايش نيست؛ و ابريش سايباني کند به گونهء چتري؛ و خالي ميان دو ابرو ‏دارد؛ و گيسواني سياه‌ و بلند ريخته ‌بر شانه، اعتماد را نشايد، که هر غير نيز اين نشانه‌ها بر خويش تواند ‏بست. پس اولي‌تر اين روايت است که آنکه اوست آنگونه است که هرکس به مجرد ديدار بداند که اوست، ‏چه‌ نشانه‌ها در او بازشناسد يا نه.‏

اما اين مولف را در باب رجم اسب و آن رسم قرباني که بوالمجد آورده است سخني نيست و من‌بنده‌به ‏کتب ديگر نيز نديده‌ام و در روايت ناصر خسرو نيز ذکري از آن نرفته است آنجا که گويد:‏

‏«به لحسا پيوسته ‌اسبي تنگ‌بسته‌ با طوق و سرافسار به در گورخانه‌ به نوبت ايستاده است، روز و شب، ‏تا چون بوسعيد از گور برخيزد بر آن بنشيند و خروج کند.»‏

و اما اين سخن بوسعيد که: «نشانهء ‌من آنکه چون برخيزم به تيغ تيز سرم بيندازيد، اگر گزندي نبينم بدانيد ‏که منم.» از چون بوسعيدي تواند بود که صاحب آن نقش را بر سر هر کوي و آستانهء ‌دروازه‌اي بر پاي نتوان ‏داشت تا هر منکري بيايد و سرش به تيغ بيازمايد.‏

ابوالمجد نيز همين گفته است آنجا که از سوار گويد و آنچه‌ رفت به دور او، پس گويد:‏

به سالهاي سال مدار تاريخ بر رجم اسب بود. اسب سياه ‌را سه‌ سال بر دروازه‌ مي‌داشتند که اين راقم به ‏دنيا آمد. و از آن روز باز که مرا بدين قلعه‌ بازداشته‌اند ده‌ سال مي‌گذرد و گرچه‌ مي‌دانم آنچه ‌من مي‌گويم ‏يا مي‌نويسم نه‌ بر مذاق اهل زمانه است و اين مشتي حاشيت بر من نبخشايند، اما مرا که ابوالمجد ‏محمدبن علي‌بن ابوالقاسم وراقم از گفتن سخن حق چاره‌ نيست که اين رسم رجم اسب برانداختن و ‏بگرداندنِ دور از اسب که امير شرف‌الدين محمود به اشارتِ جهال کرد نه‌ بر مذهب عقل بود. و آنچه ‌ديدند ‏بدان دور يا بدين دور خواهد رفت از فتنه‌ و زخم، از گرداندن اين قاعده بود که نهاده بودند. و آنچه ‌کردند با آن ‏اسب و آن ‌سوار ناخوب‌تر بود. پس بر سر حکايت مي‌شوم تا بگويم چه ‌رفت و اين کُند بر پاي من از کجا ‏بستند.‏

به سال پنجم از دور هفتمِ اسب سياه، منجمان گفتند که به پايان اين دور امير را از اسبي چشم‌زخمي‌ ‏رسد. اما کس ندانست کدام اسب. ديوانيان تا شومي‌ اسبان سياه‌ از امير بگردانند از خيل سلطاني هر ‏اسب که سياه‌ يافتند به صحرا يله ‌کردند. به سال ششم تني چند از معمران و معروفان تظلم را جامه‌ سرخ ‏کردند و پياده‌ به ميدان‌سراي امارت شدند اما دربانان بدين بهانه‌ که رسم بار عام دوري چند است تا برافتاده ‏‏‌جامهء آنان بدريدند و پوست از پاي يکي به چوب باز کردند. به ديگر روز گروهي غوغا نيز به درگاه‌ آمدند تا مگر ‏امير شرف‌الدين محمود خلوت بشکند. پس امير جامهء ‌سرخ بر تن، جبهء ارغواني بر دوش، و دو سياف بر دو ‏سوي، تيغ‌هاي يماني بر کف، به مظالم نشست. چون معمران در آمدند، مردي، خواجه‌عزيز نام، قصه‌ ‏بگفت. امير اشارت فرمود تا نزديک‌تر آيد و به آواز بلند سخن بگويد و خود گوش به جانب او کرد. خواجه‌عزيز ‏ديگر بار قصهء اسب بگفت و اينکه ديوانيان، دور به پايان نارسيده، اسب بدل کرده‌اند. امير فرمود تا منجمان به ‏حضرت آيند و پير‌ترين را گفت تا اسطرلاب بياورد و ارتفاع اختران بگيرد تا معمران نيز بدانند که در عالم غيب ‏چه‌ قضا رفته است. چون منجم چنين کرد، ديري خاموش ماند، آنگاه‌ چيزي بر کاغذي نوشت و به امير داد و ‏خود زمين‌نابوسيده‌ به‌در شد.‏


ادامه


BackTop

 

Contact Us Contributors Activities Golshiri Award About

 

Back to Index